1. Skip to Menu
  2. Skip to Content
  3. Skip to Footer>
دوشنبه، 22 خرداد 1391 ساعت 10:57

شهادت مارینا نمت

تاریخ و محل تولد: 1965- تهران

تاریخ دستگیری: دی ماه 1360

اتهام: همکاری با گروه‌های چپ

تاریخ آزادی: اوائل 1363

وضعیت فعلی: با همسر و یک فرزندش در کانادا زندگی می‌کند. وی شرح خاطراتش را در کتاب "زندانی تهران" به زبان انگلیسی منتشر کرده است که مورد نقد و تردید برخی از مصاحبه شوندگان دیگر در تحقیق جنایت بی عقوبت قرار گرفته است.

موقعی که دستگیر شدم 16 سالم بود. با وجود این که خیلی از دوستان و هم‌مدرسه‌ای‌ها و هم‌کلاسی‌هایم دستگیر شده بودند، پیش خودم فکر می‌کردم من رو هم بگیرند خب چه کار می‌خواهند بکنند؟ مگه من چه کاره‌ام؟ مگه من چه کار کرده‌ام؟ هرچند من توی مدرسه برعلیه دولت حرف زیاد زده بودم، توی همه تظاهرات‌ها هم رفته بودم، دماغم رو تو کار همه کرده بودم، منتها فعالیت به اون شکل که خیلی‌های دیگه داشتند من نداشتم.

ساعت نه و نیم، ده شب بود. من توی حموم بودم که زنگ در رو زدند. بعد مادرم که صدام کرد، چون هیچ کس ساعت نه و نیم ده شب خونه‌ی ما نمی‌اومد من بلافاصله متوجه شدم که این قضیه در رابطه با دستگیری باید باشه. در حموم رو که باز کردم دو تا پاسدار ایستاده بودند و هر دو تاشون هم مسلح بودند. من که اینا رو دیدم یه حالتی بهم دست داد مثل این که آدم داره خواب می‌بینه. یعنی حالتی بود که من کلاً از واقعیت جدا شده بودم. من خودم فکر می‌کنم که یه حالت شوک شدن بهم دست داد. یعنی من کلاً توانایی فکر کردن منطقی رو از دست دادم و هیچی حس نمی‌کردم. پدر و مادر من داشتند گریه می‌کردند، من نگاهشون می‌کردم و پیش خودم می‌گفتم: خدایا اینا چرا دارند گریه می‌کنند؟

بعد بردنم اوین ولی تا بازجویی شوم، یه مدت توی راهرو نشستیم. یادم نمی‌آد چقدر طول کشید. من فرصت داشتم که راجع به مسائلی که اتفاق افتاد فکر بکنم. یه چیزی که من رو همیشه اون اوایل ناراحت می‌کرد این بود که آخه چرا به من بند کردند؟!

وقتی دستگیر شدم به من گفتند: چادر سرت کن. من گفتم: چادر ندارم، من مسیحی‌ام که براشون خیلی جالب بود. گفتند: چی؟ تو مسیحی هستی؟!...عیب نداره یه روسری سرت کن بیا. در زندان اوین من احتمالاً تنها دختری بودم که اون جا توی راهرو نشسته بود و بدون چادر بود. من کس دیگه‌ای رو ندیدم که بدون چادر باشه. مثل این بودم که روی پیشونیم یه علامته. پیش خودم فکر می‌کردم که خیلی از اینایی که این جا هستند چپی‌اند، چطوریه که همه چادر دارند، من ندارم؟!

راهرویی که ما نشسته بودیم و منتظر بازجویی بودیم خیلی ساکت بود. فقط یه دختری که بغل دستم نشسته بود زار زار گریه می‌کرد که من واقعاً ناراحت شدم. برگشتم بهش گفتم: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: آخه می‌ترسم، ما رو می‌کشند. گفتم: نه بابا نمی‌کشند تو این جوری گریه نکن، این قدر سرو صدا نکن. که بعد به تدریج آروم شد.

بعد منو صدا کردن برای بازجویی. مطلقاً یادم نمی‌آد که سرو صدای خاصی بوده باشه. خیلی ساکت بود. بازجویی فوق‌العاده و به نحو عجیبی محترمانه بود. [بازجوی من اسمش علی بود] همین که شروع کرد از من سوال کردن، مشکلم از اون اول این بود که من چشم‌بند داشتم و این آدم رو نمی‌دیدم. در نتیجه چیزی که منو خیلی ناراحت کرده بود این نبود که چه سوال‌هایی از من می‌کنه. سوال‌هاش و لحن صداش فوق‌العاده مؤدبانه و آروم بود. مثل این که برفرض شما نشستی توی یه کافه با یه آدم صحبت می‌کنی. چیزی که منو ناراحت می‌کرد این بود که من این آدمو نمی‌بینم، من نمی‌دونم این آدم نشسته یا ایستاده، من نمی‌دونم این آدم کیه، چیه یا چه شکلیه، این قضیه منو ناراحت کرده بود. بعدش هم شروع کرد برای من از روی قرآن خوندن. احتمالاً ساعت 3 و 4 صبح بود.

من یک بار شکنجه شدم. حامد منو شلاق زد. درسته که علی مستقیماً کف پای منو شلاق نزد منتها اون جا ایستاده بود. من نمی‌تونستم درک کنم که چطور می‌تونه یک انسان که انسانیت داره بایسته و تماشا بکنه کف پای یه دختر 16 ساله رو با شلاق بزنند بعد بیاد به من بگه که من تو رو دوست دارم و به تو علاقمندم و تو بیا زن من بشو؟!

بعد از این که حامد منو شلاق زد، از اتاق رفت بیرون. علی اومد منو دست و پامو باز کرد، دست منو گرفت و گفت: بشین. من گفتم: می‌خوام برم توالت. از جام نمی‌تونستم بلند شم. کمکم کرد من از جام بلند شدم، یه دو سه قدم که برداشتم قبل از این که از در اتاق بریم بیرون اون‌جا منو ول کرد و گفت: دیگه الان باید چشم‌بند بذاری. چشم‌بندمو گذاشت روی سرم و یه چیزی داد دستم؛ نمی‌دونم چوب بود یا خودکار یا حالا یه چیزی. تهش رو داد دستم، بقیه راه منو با اون چیزی که دستم داده بود راهنمایی کرد. توی دستشویی که بودم حالم به هم خورد و افتادم. وقتی که بیدار شدم دوباره توی همون اتاق اولی بودیم و علی بالای سر من نشسته بود. این تنها موردش نبود، موارد دیگه‌ای بود که مثلن زیر دست منو می‌گرفت یا به من نزدیک می‌شد. چون آدم یه فضایی داره که وقتی نفر دیگه وارد اون فضا می‌شه، عکس‌العمل نشون می‌ده. خیلی از موقع‌هایی که من با علی تنها بودم، قبل از قضیه‌ی ازدواج، علی وارد فضای من می‌شد و من یه حالتی پیدا می‌کردم که خودمو می‌کشیدم عقب. منتها هرگز وقتی توی راهرو بودیم یا داشتیم از جایی می‌رفتیم که افراد دیگه هم اون جا بودند چنین کاری نمی‌کرد. همیشه فاصله‌اش رو با من حفظ می‌کرد.

بعد از بازجویی‌ها، یک شب ما را بردند بیرون. یک جایی توی اوین، نمی‌دانم کجا، چشم‌بند را برداشتند. آنجا یک سری پاسدار با تفنگ ایستاده بودند، که بعد علی آمد و من را از ردیف آن افراد کشید بیرون و گذاشت توی ماشینش و برگرداند توی همان ساختمانی که بازجویی‌ها انجام می‌شد. آنجا به من گفت که تو حکم اعدام گرفته بودی، من حکم‌ات را کم کردم، حرف‌هایت را باور کردم، حکم‌ات شده حبس ابد. می‌فرستمت توی بند. البته من هم در اوین تازه وارد بودم، اصلاً نمی‌دانستم سیستم دادگاه چطوری است، هیچ قانون و سیستم به خصوصی هم که توی اوین وجود نداشت.

با وجود اینکه تمام این حرف‌ها را به من زده بود، من تمام آن پنج – شش ماهی که توی بند بودم پیش خودم این فکر را می‌کردم که آخه من که کاری نکرده‌ام. بر چه اساسی این‌ها به من حکم اعدام و بعد حکم ابد داده‌اند؟ پیش خودم فکر می‌کردم که این‌ها همه‌ش مزخرف است، من امیدم این بود. چون با بچه‌ها هم که توی بند حرف می‌زدم، خیلی‌ها اصلاً حکم نداشتند. خیلی‌ها می‌گفتند اصلاً اینجا حساب کتاب ندارد، اگر هم چنین چیزی هست، ممکن است نظرشان عوض شود، یعنی امید من این بود که این‌ها اگر هم به من بگویند که تو حکم اعدام داری یا ابد داری یا هرچه که داری حساب کتاب که ندارد و می‌تواند عوض شود. در نتیجه وقتی که من را پنج ماه بعد برای بازجویی صدا کردند، امکان اینکه بخواهند اعدامم کنند اصلاً توی مخیله‌ام نمی‌گنجید.

بعد از بازجویی و آن داستان‌ها مرا فرستادند بند دویست و چهل و شش بالا و تا آنجا که یادم می‌آید توی اتاق شش به مدت حدود پنج– شش ماه بودم و مرا برای بازجویی مطلقاً صدا نکردند. یعنی من این مدتی که توی بند بودم، روحم از همه چیز بی‌خبر بود مگر اینکه بچه‌ها می‌آمدند و من ازشان می‌پرسیدم: بچه‌ها چه خبر است؟ چطور است؟ خیلی‌ها این وضع را داشتند، وضعیت کاملاً بلاتکلیفی و بی‌خبری و البته برای بازجویی هم که صدایت می‌کردند معلوم نبود که چه بلایی سرت می‌آید.

بالاخره من را یک روز صدا کردند برای بازجویی؛ اگر اشتباه نکنم بعدازظهر بود. چندتا اسم اعلام کردند و اسم من هم یکی از آن‌ها بود. بعد من را چشم‌بند زدند و بردند ساختمان بازجویی. آنجا من نشستم روی زمین، دم یک در، توی راهرو، طبق معمول. بعد اسمم را صدا کردند و من حدس زدم که صدا، صدای علی است ولی مطمئن نبودم. درست همان بغل یک اتاق بود، من وارد اتاق شدم. در را تا جایی که یادم هست بست. من نشستم. اتاق از آن اتاق‌هایی نبود که تویش ابزار شکنجه باشد. من نشستم روی صندلی، او نشست پشت یک میز. بعد چشم‌بند من را برداشت و در حالی که داشت می‌رفت به طرف صندلی‌اش متوجه شدم که دارد می‌لنگد. نشست و گفت: مدتی است که ندیدمت و مدتی است که نبودم، حالت چطور است؟ گفتم: حالم خوب است، خیلی ممنون. حال شما چطور است؟ گفت حال من خوب است، یک مدتی جبهه جنگ عراق بودم، آنجا رفته بودم برای جنگ و بعد بهم گلوله خورد، می‌بینی که دارم می لنگم. گفتم: آره متوجه شدم شما دارید می‌لنگید. گفت: الان برگشتم سر کارم در اوین.

بعد مکث کرد و دوباره شروع کرد و گفت: ببین حواست را جمع کن، من می‌خواهم یک مسئله‌ی مهمی را بهت بگویم و تو دقت کن که من چه می‌خواهم، من هم پیش خودم گفتم: چشم. گفت: ببین من راجع به این قضیه بسیار فکر کردم، مدت‌ها نخوابیدم، توی این مدتی که جنگ بودم راجع به این قضیه فکر کردم و الان مطمئنم که می‌خواهم این کار را بکنم و می‌خواهم که تو راجع بهش فکر بکنی. من می‌خواهم و تصمیم گرفته‌ام که تو زن من بشوی.

من یک لحظه فکر کردم بعید نیست که دارد شوخی می‌کند، بعد بلافاصله متوجه شدم کسی توی اوین با کسی شوخی نمی‌کند، در نتیجه قضیه شوخی نیست، این واقعاً وقتی دارد می‌گوید من می‌خواهم تو زن من بشوی، می‌خواهد من زنش بشوم. خب با توجه به اینکه من آن موقع یک دختر هفده ساله بودم، هنوز بعد از پنج– شش ماه توی اوین هنوز دوزاری‌ام به طور کامل نیفتاده بود، بهش گفتم: آخر همچه چیزی چطور می‌شود؟! من که تو را دوست ندارم. او هم گفت ربطی به دوست داشتن ندارد، من دارم می‌گویم که می‌خواهم تو زن من بشوی، اگر گرفتاری ایجاد بکنی و بخواهی جواب سربالا بدهی پدر و مادرت و دوست پسرت آندره دستگیر می‌شوند. من جا خوردم که این اسم دوست پسر من را از کجا می‌داند. برای اینکه تا جایی که می‌دانستم هرگز اسم آندره را نیاورده بودم، مگر اینکه کسی گفته بود یا خبری از یک جایی رسیده بود. به هر حال گفت اگر مشکل ایجاد کنی من پدر و مادر و دوست پسرت آندره را دستگیر می‌کنم. من هاج و واج ماندم که حالا چه بگویم. یعنی فکر می‌کنم که احتمالاً دهانم باز ماند. بعد گفت: سه روز وقت داری که فکر کنی راجع به این قضیه، جوابت یا آره است یا نه. منتها اگر جوابت نه است، یادت نرود که عواقبش چه خواهد بود. بعدش هم بلند شد و گفت: بفرمایید. من هنوز وقتی به من گفت که بفرمایید خشکم زده بود. تا جایی که یادم است آنجا ایستاده بودم و داشتم بهش نگاه می‌کردم. شروع کرد به من چشم‌بند زدن. دوباره من تکرار کردم که ببین آخر من تو را دوست ندارم، من از یک خانواده‌ی مسیحی‌ام، اصلاً با هم‌دیگر جور در نمی‌آید، گفت: آره من تمام این چیزها را می‌دانم و راجع به این مسائل فکر کرده‌ام. من به تو علاقه دارم و فکر می‌کنم این تصمیم، تصمیم مناسب، به جا و خوبی است. تمام شد و رفت. سه روز وقت داری که راجع به این قضیه فکر کنی. برو فکرهایت را بکن. عواقبش را هم یادت نرود. بعدش هم من را راهنمایی کرد بیرون.

سه روز بعد دوباره من را صدا کردند: مارینا مرادی بیا برای بازجویی. دوباره من را بردند همان جا فکر می‌کنم، احتمالاً همان اتاق، یادم نیست. علی آنجا بود و گفت: فکرهایت را کردی؟ جوابت چیست؟ من گفتم که من فکرهایم را کرده‌ام، جوابم هم این است که بله من زن شما می‌شوم، هیچ اشکالی هم ندارد، هرکاری که بخواهی هم من می‌کنم ولی کاری به پدر و مادرم و دوست پسرم نداشته باش. من کاری که تو بخواهی می‌کنم و هیچ بحثی هم باهات نمی‌کنم، هیچ اشکالی ندارد. گفت: ببین من بهت قول می‌دهم که برات شوهر خوبی باشم، ازت مواظبت کنم، یک‌سری حرف‌هایی زد که من خیلی هم در حال گوش دادن نبودم که واقعاً ببینم چه می‌گوید. بعد من را فرستاد توی بند و گفت چند روز دیگر دوباره می‌آیم صدایت می‌کنم.

من دی ماه شصت دستگیر شدم، این قضیه توی تابستان شصت و یک بود. یعنی احتمالاً در حدود خرداد ماه شصت و یک. مراسم توی خانه‌ی پدر و مادر علی بود؛ خیلی کوتاه بود، در حدود پانزده دقیقه. نمی‌دانم دقیقاً چند دقیقه، به خاطر اینکه من خیلی اعصابم متشنج بود. من تا قبل از آن موقع هرگز عروسی مسلمانی نرفته بودم و ازدواج مسیحی هم فقط یکی رفته بودم، آن هم عروسی برادرم بود.

توی یک اتاق خانه پدر و مادرش، میز و صندلی هیچی نبود، روی زمین یک سفره سفید انداخته بودند یک سری شیرینی و یک قرآن و شمع و شمعدان و نمی‌دانم یک‌سری چیزهای این‌جوری روی زمین بود. بعد من را آوردند توی اتاق، قبل از اینکه بروم آنجا به من یک مانتوی سفید و شلوار سفید و جوراب سفید و چادر سفید، همه چیز سفید به من داده بودند. همه این‌ها را من تنم کردم، چادر سفید هم سرم کردم، گفتند خب شما باید اینجا بنشینی. به هر حال در نهایت حاکم شرع بود، من بودم، علی بود، پدر و مادرش بود، خواهرش بود و شوهر خواهرش بود، آن‌ها همه ایستاده بودند، من و علی نشسته بودیم، حاکم شرع هم نشست. اسمش را بهم گفتند ولی مطلقاً یادم نیست چون اسم معروفی نبود، یکی نبود که آدم بتواند به یاد بیاورد. چند کلمه گفت و بعد به من گفت که خانم مارینا مرادی حاضری این آقا را به شوهری خودت قبول کنی؟ من هم همان دفعه اولی که پرسید گفتم بله، روحم هم خبر نداشت که دفعه اول نباید جواب بدهی. ظاهراً آن‌ها همه خیلی تعجب کردند به هر حال مهم نبود، من گفتم بله و یک چیزی دادند امضاء کردم، اصلاً نخواندم، اصلاً نمی دانم چی هم بود، یک کاغذ گذاشتند گفتند اینجا را امضاء کن من هم برداشتم امضاء کردم، تمام شد و رفت.

اولین باری که رابطه زناشویی باهاش داشتم توی خانه‌ای بود که خریده بود و در واقع من آنجا بودم. من یک دختر هفده ساله بودم و هرگز این صحبت‌ها توی خانه ما نشده بود، من اصلاً روحم هم بی‌خبر بود که قضیه [رابطه جنسی] چیست. در اولین رابطه جنسی که با من در آن خانه داشت من تمام مدت فریاد کشیدم. بعد دستش را گذاشت روی دهان من و گفت فریاد نکش برای اینکه بد می‌بینی. ساکت باش، اگر مقاومت نکنی، اگر آزار ندهی دردت هم کمتر است، در نتیجه فریاد نکش. من هم کم‌کم یاد گرفتم که اگر فریاد نکشم و جار و جنجال به پا نکنم، واقعاً برای خودم شاید راحت‌تر باشد، در نتیجه من چند دفعه اول به شدت مقاومت کردم، ولی بعد از آن دیدم مقاومت کردن واقعاً فایده ندارد. بعد هم که من رو برگرداند زندان، توی دویست و نه هم به هر حال می‌دانستم توی سلول‌های بغلی همسایه هم دارم و اگر می‌خواستم فریاد بکشم چه اثری می‌خواست روی همسایه‌هام بگذاره!؟ در نتیجه تصمیم گرفتم دهانم را ببندم، بگذارم کارش را بکند و بعد جانم خلاص می‌شود. بالاخره هر چقدر، ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت هم که طول بکشد، بعد تمام می‌شود و می‌رود. یا می‌گیرد می‌خوابد یا اینکه می‌رود. در نتیجه من کم‌کم یاد گرفتم این شرایط را که هر دفعه فوق‌العاده دردناک بود، یعنی نشد که من درد نکشم، تحمل کنم و بعد هم یاد گرفتم که راست می‌گوید، هرچه کمتر داد و بیداد کنم دردسرش برای خودم کمتر است.

چند روزی در خانه علی بودیم، بعد که من را برگرداند اوین من به تقاضای خودم رفتم دویست و نه. تحمل اینکه بچه‌ها بپرسند کجا بودی یا احتمالاً از قیافه‌ام بتوانند بگویند قضیه‌ای هست که نمی‌خواهد بگوید را نداشتم. بنابر این گفتم می‌خواهم مستقیماً بروم بند 209، انفرادی. گفت: خیلی خب. می‌خواهی بروی 209، می‌روی 209. بعد من را گذاشتند توی سلول. قبلاً طی دوره‌ی بازجویی توی 209 بودم، منتها آن موقع توی دوره‌ی بازجویی نمی‌دانم یک شب، دو شب بود نمی‌دانم چقدر، توی 209 بودم، آن سلولی که تویش بودم، به مراتب ناخوشایندتر از این یکی سلول بود. آن سلولی که من را اول گذاشته بودند توی 209، اول اینکه سرد بود و از شب تا صبح می‌لرزیدم، بعدش هم یک دانه پتو بهم داده بودند، فکر می‌کنم توالت هم توی سلول نبود. ولی بعداً که من را توی یک سلول گذاشتند، یک ذره جا بود. یعنی اگر وسط سلول می‌ایستادی دست‌هایت را باز می‌کردی من حالا خیلی آدم قدبلندی نیستم ولی اگر یک خرده قدبلند‌تر بودم دست‌هایم می‌خورد به دیوار. ولی خب تر و تمیزتر بود، موکتی که روی زمین بود خیلی بد نبود، سه چهارتا پتو بهم دادند و حتی علی برایم یک بالش آورد ولی به غیر از آن بالش و چندتا پتو یک توالت بود توی سلول و یک دستشویی و همین. هیچ تخت خواب نبود، همه چیز روی زمین. وقتی که علی می‌آمد، معمولاً با خودش غذا می‌آورد و به من هم گفته بود که اگر چای اینجا را آوردند نخور، من خودم برایت چای خوب می‌آورم. چون چای زندان بوی بدی می‌داد، تویش کافور می‌ریختند، برای من چای می‌آورد که خودشان می‌خوردند یعنی چای معمولی بود. هر موقعی می‌توانست سر و کله‌اش پیدا بشود، بعضی وقت‌ها می‌دیدی صبح ساعت ده می‌آمد، بعضی وقت‌ها می‌دیدی سه بعد از ظهر می‌آمد، یک وقت ساعت ده شب می‌آمد، یک وقت می‌دیدی ساعت دو صبح می آمد یعنی واقعاً قابل پیش‌بینی نبود که کی سر و کله‌اش پیدا می‌شود. علی که می‌آمد معمولاً می‌نشست، یک لقمه غذایی نانی چیزی می‌آورد و می‌گفت: غذا بخور. یا مثلاً چایت را بخور. بعدش شروع می‌کرد لباس‌هایش را درآوردن و خب معلوم بود از من چه انتظاری دارد. بقیه وقت‌ها را بیشتر خواب بودم. من کلاً وقتی دپرس [ افسرده] می‌شوم می‌خوابم. یعنی توانایی این را دارم که بیست و چهار ساعت، چهل و هشت ساعت، هفتاد و دو ساعت بخوابم، فقط بیدار شوم بروم توالت دوباره بگیرم بخوابم. بدون غذا و یک لیوان آب. بگیرم بخوابم و آن مدت من همه‌ش خواب بودم.

بعد من را بردند بند 246. دوباره من را صدا می‌کردند. بیشتر شب‌ها صدایم می‌کردند، نه همیشه، بعضی وقت‌ها بعدازظهر یا صبح هم صدایم می‌کردند. خیلی از مواقع فقط خودم بودم. بعضی مواقع شده بود که با یک عده‌ی دیگری صدا کنند ولی دوباره صدا می‌کردند مارینا مرادی بیا برای بازجویی. می‌رفتم آنجا. دوباره چشم‌بند می‌زدند، حالا اگر تنهایی بودم که من را تنهایی یک نفر می‌آمد می‌برد، بعضی وقت‌ها شده بود که خود علی آنجا باشد که وقتی تنهایی بودم من را از آنجا می‌برد. بعضی وقت‌ها می‌شد ما را با یک گروه دیگر می‌بردند توی یک ساختمان بازجویی بعد علی می‌آمد آنجا اسم من را صدا می‌کرد می‌گفت بلند شو برویم. من هم دنبالش می‌رفتم و می‌رفتیم 209. هفته‌ای 2 دفعه 3 دفعه 4 دفعه شب ساعت 10 شب صدا می‌کردند، صبح ساعت 6 صبح برمی‌گردوندند. در حقیقت یعنی اون وقتی که باید می‌رفت خونه می‌خوابید، توی سلول بود. تا صبح باید با علی توی سلول 209 می‌گذروندم و هر بار، از نظر فیزیکی دردش وحشتناک بود. اگر قرار بود من بین شلاق خوردن و اون قضیه یکی رو انتخاب کنم، هنوزم با وجود این من شلاق خوردن رو انتخاب می‌کردم، با وجود این که دردش به مراتب بدتره ولی وقتی یه نفر شما رو شلاق می‌زنه شما یه شخصیتی داری، شما زندانی سیاسی هستید ولی شما وقتی تو یه سلول با بازجوتون هستید، بعد اون شرایط براتون پیش می‌آد هیچی دیگه نمی‌مونه. درد روحی‌اش که جای خود داره ولی برای من درد فیزیکیش هم وحشتناک بود. علی متوجه بود و هی دائم به من می‌گفتش که ناراحت نباش تو چون اینقدر داری مقاومت می‌کنی، اینقدر درد می‌کشی. مقاومت نکن، درد هم نمی‌کشی منتها من دست خودم نبود. شبی نشد که بیاد پیش من و هیچ انتظاری نداشته باشه.

در تمام مدتی که من توی زندان این شرایط برام پیش اومده بود، باور داشتم که هیچ کس نمی‌دونه. شاید من داشتم خودم رو محافظت می‌کردم، شاید آن قدر حالت دفاعی به خودم گرفته بودم که نمی‌خواستم کسی بدونه، خودم هم باورم شده بود که هیچ کس نمی‌دونه. اونم برای این بود که مشکل بود که آدم بره تو چشم دوستش نگاه کنه و بگه که من زن بازجوم هستم. مگه می‌شه؟! وحشتناکه! فقط با یه نفر تو این مدت درد دل کردم. با تنها کسی که حرف زدم، که حالت اعتراف داشت یه مادر جوونی بود و مال گیلان هم بود که توی سلول من توی 209، دو سه روزی این رو آوردند. خیلی زن خوبی بود، خیلی آروم، خیلی مهربون و خیلی خوش اخلاق و یه بچه کوچولو هم داشت. یه شب علی اومد دم در سلول و منو صدا کرد و برد و بعد من صبح که برگشتم به من گفت: تو دیشب کجا بودی؟ گفتم: بازجویی. گفت: مارینا دروغ نگو، دیشب کجا بودی؟ که من قضیه رو بهش گفتم. گفتم: آره، من زنش هستم. گفت: خدایا! چطور یه همچین چیزی ممکنه!؟ زن خودشو انداخته زندان؟! گفتم: نه من از اول زنش نبودم. بعد قضیه رو براش تعریف کردم. اول که اون بنده خدا شوکه شد یعنی اصلاً نمی‌تونست درک بکنه که آخه چطور همچین چیزی ممکنه بعد چون دید که من چقدر ناراحت بودم و نشسته بودم زار زار گریه می‌کردم، گفت: تو برای چی ناراحتی؟! تقصیر تو نیست، تو مقصر نیستی، تو قربانی این آدمی، برای چی داری خودتو عذاب می‌دی؟! گفت: به کسی گفتی؟ گفتم نه به هیچ کس نگفتم،آخه چی بگم؟ گفت: تو آخه داری به خودت یه جوری نگاه می‌کنی انگار تقصیر توست، تقصیر تو نیست. گفتم: ببین همه‌ی این حرفا جای خود ولی تو رو خدا بردنت به بند به کسی نگی‌ها! گفت: آخه چرا نگم؟ گفتم: تو رو خدا این قول رو به من بده! گفت: باشه قول می‌دم، به هیچ کس نمی گم. بعد بردنش بند و بعد که من برگشتم بند هیچ کس نمی دونست، یعنی به قولش وفا کرده بود.

توی بند من آنقدر از نظر روحی و از نظر فکری توی خودم بودم و تمام مدت داشتم از خودم دفاع می‌کردم که کوچک‌ترین توجهی به اینکه کی داره چی‌کار می‌کنه نداشتم. یعنی این قدر گرفتاری زیاد داشتم و سعی می‌کردم شرایط رو تا جایی که می‌تونم کنترل کنم، یه قسمت زیادی از طول روز رو می‌خوابیدم. می‌تونستم توی اون سرو صدا و برو و بیا مثلاً هفت ساعت واقعاً بخوابم. بعضی وقتا بچه‌ها می‌اومدند من رو بیدار کنند، حالا برای غذا بود یا هر چی، مشکل داشتند در بیدار کردن من. یعنی حسابی باید تکونم می‌دادند تا من بیدار شوم. یعنی واقعاً بعد از اون قضیه از نظر روحی دچار مشکل شده بودم و مطلقاً توجهی به اطرافم نداشتم.

یه چیز دیگه هم که من فکر کنم که مهمه اینه که من بعد از این که از زندان آزاد شدم کلاً توانایی کوچیک‌ترین لذت بردن از نظر جنسی در رابطه با شوهر خودم، کسی که دوستش دارم و به میل خودم زنش شدم رو به کلی از دست دادم. یعنی من کلاً توانایی لذت بردن از رابطه‌ی جنسی رو ندارم. یعنی این حس برای من وجود خارجی نداره. و شوهر من، مردی است که من همون موقع که از زندان آزاد شدم با او ازدواج کردم و واقعاً عاشقش بودم و هنوز هم هستم. یعنی من واقعاً دوستش داشتم اما این رابطه برایم برای همیشه تبدیل به انجام وظیفه شد.

شکنجه روش‌های مختلف داره، آیا این که نمی‌گذارند یک کسی یه هفته بخوابه این شکنجه هست یا شکنجه نیست؟ آیا یه دختر 16 ساله رو شما بندازین توی یه سلول و بعد یه حاکم شرع بیارین بگین شما دیگه زن و شوهرین برین کارتون رو بکنید و بعد بهش تجاوز بکنین، آیا این شکنجه هست یا شکنجه نیست؟ شکنجه هدفش چیه؟ شکنجه آیا واقعاً هدفش گرفتن اطلاعاته یا شکنجه هدفش از بین بردن یه آدمه؟ من نمی‌دونم علی واقعاً هدفش از این چی بود. من فکر می‌کنم که واقعاً اعتقاد داشت منتها حالا توی این روال اعتقادش یا حالا هر چیزی اون کاری که اون داشت با من می‌کرد از دیدگاه من شکنجه بود. اثراتش روی من هنوز هست. اون کسانی که شکنجه شدند، کسانی که شلاق خوردند خیلی‌هاشون دوستای من بودند. من هم شکنجه شدم، من هم شلاق خوردم. اما اگه یکی از همین افراد رو بازجو می‌برد تو یه اتاق و بعد حاکم شرع می‌اومد خطبه می‌خوند و بعد به این آدم تجاوز می‌شد، آیا باز هم با همون دیدگاه می‌تونست بهش نگاه بکنه؟ لذت بردن از طرف محکوم اصلاً به نظر من بدترین جوکی است که کسی می‌تونه بگه.

پیوند گزارش در تارنمای «عدالت برای ایران»

خواندن 4051 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: شهادت توبا کمانگر »